|
بهار بر همه مبارک . با امید به اینکه از همه ی تجربیات زندگی درس بگیریم و فقط جا برای "درست زندگی کردن" باقی بمونه.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 10:11 PM توسط LAAHIG |
چند روز پیش "یکی" تو نظرات خصوصی ، آدرس یه وبلاگ رو گذاشته بود که رفتم و دیدم.
نمیشناختمش ولی آخرین گزارشش که راجع به آقایی که "بوق زن ِ" تیم "پرسپولیس" بود ، بنظرم جالب اومد و تو بخش نظرات گفتم : ای کاش بازیکنان "پرسپولیس" این غیرت رو داشتن که واسه آدمی که یه عمر "عاشقانه" تشویقشون کرده "حقوقی" یا "بیمه" در نظر میگرفتن. شاید "خنده دار" باشه ولی مطمئنم همۀ بازیکنان ، به این آدم "دین" دارن. بماند که انگاری به مذاق بعضیها خوش نیومد و کافی بود نظر بعضی رو که "باور ِ" یک "انسان" رو که این روزها دیگه تعریف خاصی ازش نیست ، بخصوص تو مملکت "گل و بلبل" ، ببینی و حالت از این همه "غرور ِ بیجا" بد بشه و بعدش از اینکه حتی شغل خبرنگاری هم ، سلیقه ای شده ، کلی متاسف شی . من خبرنگار نیستم ولی دوستای خبرنگار ایرانی و خارجی اینقدر دارم که بدونم ،یکی از ابتدایی ترین اصول،اصل بیطرف بودنه و یا اینکه میتونیم "انتقاد" راجع به تیم عزیزمون رو منعکس کنیم. از حالا بگم که منم "قرمزته " هستم به امید روزی که لااقل به بدیهی ترین های "زندگی" و "انسانیت" پا بند باشیم . اونوقته که می بینیم، خیلی از چیزهای به نظر سخت هم قابل حل شدنه. + نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 7:27 PM توسط LAAHIG |
دیدی بعضی اوقات فقط دوست داری که "ته" یه چیزی رو در بیاری ، با اینکه نمی دونی دنبالِ چی هستی؟ شازدۀ گل و گلاب ، "خودم" نتیجۀ چی بید؟ یه لیستِ بلند بالا از هتلهای دنیا که مناظر "خارق العاده" دارند و "من" با تمام وجودم چنان سیویدمشون (ذخیره کردم) که انگاری نقشۀ بزرگترین "گنج ِدنیا" ست، که البته به نظرم هست بعدشم گفتم: ای کاش میشد همه شون رو ببینم از فکرم ،خندم گرفت ولی ای کاش میشد. پی نوشت : پلیز "بی جنبه ها " نخونن ، چون مث دیروز، از داشتن نظر خصوصی که "عزیزم ، بیا من همسفرت" میشم ، حالم بد میشه . نه از اینکه چرا از این نظرها واسم میذارن ، واسه اینکه چرا اینهمه "بی جنبه" زیاد شده. بابا ، این نوشته ها مث "بلند" فکر کردنِ ، همین.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 3:37 AM توسط LAAHIG |
چرا یادم رفته بود که یکی از لذت بخش ترین قسمتهای "زندگیم" این بود که به دیگران "بقبولانم" که "پیروز" میدان اند ،چون مهم اینست که "خودم" میدانم "جایگاهم" در زندگی کجاست؟
چرا این "اصل ِ" مهم زندگیم را بدستِ این عارضۀ بشریت ،سپرده بودم؟ "فراموشی" را می گویم . جدأ چراااااااااااااااااااااااااااا؟ "صبور" خسته شدم از تکرار این حرفت که: چرا اینقدر "کوتاه" میایی؟ پس "حقت" چه میشود؟ اصلأ مگر "بلند" بود؟ فقط میدانم ،"خودم" و "غرورم " خیلی برایم مهمترند تا این پیروزی ِ "پوشالی" .ایندفعه هم ،بگذار باور کند که مثل ِ همیشه "برنده" است و "پیروز" میدانِ "زندگی" . فقط "باور" دارم که روزی به چشمهایش "زل" میزنم و با خنده می گویم : خوشحالم که "باور" کردی که "تهدیدت" موثر واقع شد، ولی چه "ارزان" خودِ "بزرگت" را فروختی ؟ + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 10:59 AM توسط LAAHIG |
این روزها همیشه با خودم فکر میکنم :ای کاش میشد همیشه توی "هتل" زندگی کنم.
بنا به دلایلی که شاید بنویسمش ،مجبور شدم تو "هتل" زندگی کنم و با اینکه خیلی گرون بود و هست، واقعا برام "لذت بخش" بوده . آدمهای متفاوت با فرهنگهای متفاوت ترشون که بعضی اوقات آدم "شاخ هاش" میخواد سبز شه ولی سعی میکنه "دو دستی" جلوی سبز شدنشون رو بگیره ولی بازم جالبه و شاید آدم کمتر دچار "روزمرگی" بشه. هرچند که باید "اعتراف" کنم که این نوع از زندگی ، جلوی "دلتنگ" شدن آدم رو نمی گیره که حتی بعضی اوقات ، بیشترش هم میکنه ولی باحاله ، اونم واسه "من" که یکی از آرزوهای بزرگم "سفر به دور دنیا" ست و یاد سفرهای قبل با همۀ خوبیها و بدی هاش میفتم و ای کاش بشه که "امسال" سال "پرسفری " باشه و همش پر ازخاطرات خوش و شاید یه "همسفر خوب" + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 9:33 AM توسط LAAHIG |
خیلی وقته نیومدم از بس زندگیم پر از اتفاقات جدید ، عجیب ،خوشحال کننده و شوک آور بوده. حتی نمی خوام بهشون فکر کنم ،پس فقط به تنها "چارۀ زندگی" یعنی سعی در "فراموشی" فکر میکنم. به قول "صبور" باید به خودم بیش از اینا کمک کنم. پس به "زندگی" میگم: هر چقدر می خوای "سخت" باش ، "من" که از رو نمیرم پس این "زندگیه" که باید "کوتاه" بیاد پس برو حالشو ببر امیدوارم "همیشه" بتونم اینقدر "محکم" جلوش واستم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 2:5 AM توسط LAAHIG |
وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدا جونم ، بارون میادااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. یه لحظه رفتم بیرون که ازش فیلم بگیرم ، دیدم "تگرگِ" . منم "جو گیر"، رفتم جلوتر که ناغافل یه دونش خورد رو انگشتم که الان بعد از ۵ دقیقه بازم درد میکنه دیدم هیچکی نیست بهش بگم ، با خودم گفتیدم: کی بهتر از اونایی که در عین "ناشناس" بودن ، "آشنان" بالاخره اینکه "زمستون" هم به اینجا ها اومد + نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 1:14 AM توسط LAAHIG |
خبر دادن که خانم"س" خیلی حالش بهتر شده . جلدی زنگیدم و گفتم که: از بچه ها خواستم که "دعات" کنن. فقط گفت :از جانب من یه تشکر حسابی بکن از بچه ها. گفتم : رو سرم. اصلأ چون شمایین ،می خوای بنویسم :بچه ها متشکریم ، بچه ها متشکریم؟ کلی خندید و گفت :مث همیشه شیطون و بلا ما هم که "نیشمون" همچینی "وا" شده بود ، عرضیدیم : قابلی نداشت. دعا کنین ما "سرحال" باشیم و در خدمت "خلق معظم" . دیگه صدای خنده ش به آسمون رسید و "من" حسابی خوشحالی در وکردم "خدا" جون ،"میمرسم" و بچه ها متشکریم + نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 5:30 AM توسط LAAHIG |
خدمت همۀ "جوجکان" عزیز -نمیدونم چرا حس "خانم مرغه" بهم دست داد یه دفعه امیدوارم که هرچقدر "غصه" و "دلتنگی" تو دلهامون تلنبار شده ، همشو بذاریم پشت در خونۀ "دلمون" و بخوایم که از "نو" شروع کنیم . هرچند سخت ، ولی شدنیه. با غوطه ور شدن تو "غم" و "غصه" جز اینکه هی غمهامون زیاد بشه ، انگاری چیز دیگه ای ازش در نمیاد. یه کم "خودمون" رو دوست داشته باشیم ، بد نیست به خدا. اول از همه به خودِ خودم عارضم هــــــــــــــــــــی ، مشتی ،نگو نمیشه. میشه ، خوبم میشه . فقط یه "یا علی" میخواد ، اونم ازون قدیمی هاش. پس "یـــــــــــــــــــــــا علی" حالا که اینو گفتی :یه بوس خوشگل هم از "لپات" بردار واااااااااااااااااااااااا ، چیه؟ اگه خودت رو "تحویل" نگیری ، اونوقت از یکی دیگه، انتظار داری ؟ هیچکی نمیبینه بابا. میبینی تو رو خدا؟ از بس از خودمون غافل شدیم،یه "بوس کوچول موچول" هم انگار معصیت داره. زود باش دیگه. خب، معطل چی هستی؟ یه بوس اونم به "خودت" این همه "شک" نداره که .خداییش اگه الان یکی دیگه بودا ، همچین "زارپ" "زارپ" بوسش میکردی ، مگه نه؟ دیگه "خود" دانی. فقط امیدوارم ،این "زمستون" و "سفیدیهاش" ما رو هم یه کمی عوض کنه، واسه ، دوست داشتن "خودمون" که بتونیم "یکی دیگه" رو دوست داشته باشیم . اول خودت ، بعدا کسی + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 11:50 PM توسط LAAHIG |
خداییش ما "ایرونی" ها خیلی "با حالیم". منتظر وقت واسه هر گونه "مراسم". مهم نیست که عزا باشه یا عروسی .مهم اینه که سعی میکنیم به "بهترین" وجه اون رو برگزار کنیم. اینجا مثلأ "کریسمسه". ولی "کریسمس" اینا کجا، عید ما کجا؟ نمیگم ،کاری نمیکنن ،اتفاقأ تو خرید کردن همه چیز شبیه خودمونه و تو "تزیین" کردن هم که خداییش حرف ندارن .ولی امروز که دقت میکردم ، دیدم ، فرق اصلی اینا با ما "ایرونیا" اینه که خونسرد تر عمل میکنن انگاری. ما ها همیشه "هیجان زده" ایم. همه چیز باید "عالی" و "بی نظیر" باشه و جالبه از بس "جوش" میزنیم خیلی چیزا هم "یادمون" میره. دیدی وقتی فقط ۲ ساعت مونده به سال تحویل، یه دفعه ، مامان خونه میگه: خاکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به سرم. دیدی چی شد؟ و ته ماجرا اینه که "سنجد" سفرۀ "هفت سین" یادش رفته.از سه ماه پیش شروع کرده که واسه "عید" حاضر شه ولی ... خیابونا که دیگه مثال زدنیه. آدم کلافه میشه ولی "جنب و جوش" مردم رو دیدن ، به آدم انرژی میده. "عید" و "محرم" و "ماه رمضون" هم نداره. ما "همیشه" یه بهونه واسه "زندگی" داریم و این "عالیه" و من دوستش میدارم.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 9:32 AM توسط LAAHIG |
شب "یلدا" بر همه مبارک. ما که اینجا ،نه مهمونی رفتیم نه مهمون داشتیم ولی "هندونه" خوردیدیم ، اونم به سفارش "مادر خانومی" خوش بحال تون اگه رفتین پیش "پاپا بزرگ" و "مامان بزرگ" تون جای ما رو هم پلیززززززززززززززززز خالی در وکنید + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 8:13 AM توسط LAAHIG |
وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، "صبور" میگفت: تهران ،حسابی "برف" اومده.
به یاد همۀ روزها و شبهای قشنگ "برفی" تهران اشک ریختم . به یاد اتوبان نیایش و گیر کردن تو ترافیک و لمس همۀ دونه های "برف" که مبادا یکیشون از دستم در بره. یاد سر خوردن ماشین زیر پل "پارک وی" و توقف جلو "تواضع" واسه خریدن "یخ شکن" و یه فرصت واسه "من" که برم "آجیل میوه" بخرم تا بعدش بریم همۀ "تهرانِ برفی " رو بگردیم. یاد قیطریه و اون پانچوی خوشگلم ، یاد کله شق بازی واسۀ رفتن به "جاجرود" تو اون هوای "برفی" و... چقدر همه چیز "سفید" بود به پاکی "دلهامون" و الان چقدر همه چیز ... لعنت به هرچه "فراموشیه" آدمیزادِ ، لعنت. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 2:44 AM توسط LAAHIG |
چند دقیقه ست که فهمیدم،"امروز" چه روزیه ؟ هرچی فکر میکنم، میبینم که نمیشه "گله" نکنم و باید بهش بگم که : هرچقدر "بزرگی" ،ولی این "حق" اعتماد و توکل به "تو" نبود. دیگه به کی میشه "توکل" کرد؟ "یاعلی" هم ، "یاعلی" های قدیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 0:26 AM توسط LAAHIG |
بیاد یاد و خاطرۀ دوستان قدیمی :
بوی جوی مولیان آید همی رودکی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 0:6 AM توسط LAAHIG |
همه جا بوی "نفت" میداد ، چون "باید" اینطوری باشه ، خودش خواسته بود بوی "نفت" رو. ولی این "بو" امشب با همۀ شبها فرق میکرد. امشب "نفت" بوی "تنهایی" میداد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 11:51 AM توسط LAAHIG |
هرچی بود و نبود رو زدیم شکست ، هر دو هم مغرور از اینکه حق با "خودمه" . خیلی سعی کردم که نرسه به اینجا،ولی نگذاشت . انگار اگه تا ته اش نمیرفت خلاص نمیشد و دست برنمی داشت. انگار ..... تمام شب رو هی گفت و گفت وگفت ، "منم" فقط زل زدم بهش ،آخه ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 11:45 AM توسط LAAHIG |
خداییش ، یاد دوران چزغلگی به خیر. چه کارا که نمیکردیم و چه جفنگیاتی که واسه هم ،نمی بافتیم؟ تازه آخرشم فکر میکردیم چه شاهکاری کردیم ؟ ناغافل از اینکه یه روزی مثلأ "بزرگ " میشیم و خیر سرمون بهمون میگن "آدم" و باید واسۀ همۀ اون کارا و مثلأ دروغها یه بوق گنده بخریم که بیایم و فقط تا میتونیم "بوووووووووووووووووق ق ق" بزنیم. اونم چه بوقــــــــــــــــــی. هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که دفترچۀ یادداشت کلاس اولم رو پیدا کردم و از تعجب شاخام سبز شد و با خودم گفتم : بابا ، عجب لوسی بودیم و خبر نداشتیم(هی ی ی ی ،مشتی ،نیشتو ببند،خنده نداره که) فکر میکنی چیا توش نوشته شده بود؟ سلام خانم (ف) -که دلم براش لک زده- امروز "لاهیگ" اومد خونه و کلی بچه م گریه کرد .چون "پریسا" بهش گفته:دندوناتو موش خورده؟ و بهش کلی خندیده.اگه میشه بهش تذکر بدین. وای خداااااااااااا، چه عالمی داشت این چزغلگی؟ بماند که یادمه وقتی یکی از دندونای "پریسا" -همینی که الآن بچه ها میگن ،دکتر شده و جواب سلام کسی رو نمیده- رو هم آقا موشه خورد ،بنده چه حال نانازی ازش گرفتم که برو حالشو ببر همۀ کلک هامون این بود که بگیم : هشت کلاس یکی کردیم و ازین چرندیات. یادم نمیره روزی رو که از دست مربی یه بهداشتمون و ترس از واکسن ،کلافه بودم و "بابا" میگفت: آخه ،ترس نداره که، تو دیگه "بزرگ" شدی و من عصبانی شدم و گفتم: از "بزرگ" شدن بدم میاد ،"دردسر" هام هم "بزرگ" میشه. یادمه "بابا" یه لحظه ساکت شد.شاید داشت به حرفی که زیاد تجربه ش نکرده بودم، فکر میکرد یا شایدم از اینکه زود دنیای پر از هراس "بزرگترها" رو حس کرده بودم،ترسیده بود. نمیدونم ولی میدونم که: "همیشه نزدیکتر به ما سنگ است،نگاه کن ،نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ، چه سنگبارانی؟"
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 9:38 AM توسط LAAHIG |
من این روزا دچار "نوستالژی" شدم بدددددددددد. هر چیزی رو که میخوام یه حال و هوایی از خونه و دوستام داره. حتی تو خواب هم ولم نمیکنه. ولی دیدی که چرا بعضی چیزا ،بعضی صداها ،بعضی ترانه ها اینقدر به دل میشینه و دیوونت میکنه؟ این همه آهنگ مثلأ شاد نیوشیدم ولی تا رفتم سراغ آلبوم سنتی "محسن نامجو" خشکم زد و دیوونم کرد. الآنم داره میخونه و من ... فقط یه چیز میشه گفت: تنها صداست که می ماند و بس. و ای کاش ، "منم" صدای ماندگار داشتم لااقل واسه یکی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 5:14 AM توسط LAAHIG |
چقدر مسخره ست که واسه چیزی که خودت خواستی دیگه نباشه ، باز انتظار بکشی؟ و مسخره تر از اون اینه که نتونی خودت رو جمع و جور کنی. دلم واسۀ همۀ دوستام لک زده ولی پیدا کردنشون سخته. چند روزه دیگه سال جدید میشه و نمیدونم چطور خواهد بود؟ این نوع "تنهایی" رو دوست نمیدارم فقط باید "امیدوار" بود + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 2:43 AM توسط LAAHIG |
بهم خبر دادن که خانم"س" سه روزه از خونه ش ،نیومده بیرون .به تلفنهای کسی هم جواب نمیده. انگاری فقط به "او" جواب داده که اونم بیشتر اعصابش رو ریخته به هم.آخه همۀ مشکلها از "او" و دروغهاش شروع شد. نگرانشم. فقط دارم براش دعا میکنم ولی انگاری به دعاهای بیشتری نیاز داره. تو رو خدا یه کوچولو هم که شده ،دعاش کنین. ای خداااااااااا جونم، به دادش برس.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 1:46 AM توسط LAAHIG |
|