|
اين نظر راجع به فكر كردن "من" واسه نوشتن محشر بود.چون نشستم و يه ۵ دقيقه اي "فكر كردم" كه "من" چقدر فكر ميكنم؟ راستش اينه كه : من راجع به بعضي چيزها مث از دست دادن يه هنرمند تصميم ميگيرم كه حتماْ بنويسم ولي هر چيزي كه نوشته ميشه به احساس اون لحظهء من بستگي داره بدون فكر كردن . آخه راستش بيشتر اوقات حس ميكنم ، "من" اصلاْ فكر نميكنم . + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 10:43 PM توسط LAAHIG |
دو چيز جالب، ۱. نظر يكي از بچه ها اين بود كه "خشنم" حتي قالب وبلاگم . البته به اين "خشانت" نگفتا. منم اصلاْ ناراحت نيستم فقط توضيح ميدم. واسه قالب وبلاگ تو فكرم ولي تا حال به جايي نرسيدم ،پس بايد منتظر موند. راجع به "خشن" بودن نوشته هام هم نظرم رو تو پست قبلي نوشتم و باز مينويسم : " دنيا نا خواسته در حال پيشرفت به سوي "خشونت" هست و اين ما آدمها هستيم كه بايد از اينكار جلوگيري كنيم." ۲. يكي ديگه از بچه ها هم واسم راجع به "تنهايي" و زيباييهاش ؟؟؟ نوشته . من از تنهايي اصلاْ خوشم نمياد مگر اينكه اين "تنهايي" جنسش "فلسفي" باشه. يعني چي؟ يعني اينكه وقتي تو جمع هستي ، دلت واسه "تنهايي" و "خودت" تنگ بشه. من عاشق اينم وهمين و بس. در ضمن، اگه "تنهايي" زيباست ، چرا سخت ترين روز، "تنهايي" دو تا قلبيه كه از قبل با هم بودن؟ اين همه تضاد يعني چي؟ ما كه نميخوايم "محبت" از كسي گدايي كنيم ،درسته؟ واسه همين بايد حواسمون به "عزت" خودمون باشه "زندگي" با همهء سختيهاش ، خيلي قشنگه پس بياييم دوستش داشته باشيم. + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 10:23 PM توسط LAAHIG |
وقتي دلتنگيهات زياد ميشه ، هي ميري دنبال چيزهايي كه تو رو به"اصلت" كه ازش به ناچار دور موندي وصل كنه و يه دفعه ميبيني همه جا رو داري پر ميكني ازش. حتي آهنگهايي رو هم گوش ميكني مال خودت و از جنس خودت ميشن. پنجشنبه ، رفتيم يه ساندويچ فروشي و يه دفعه خشكم زد . اااااااا، ايرونيييييييي؟سياوش ؟ چه جالب؟ نتيجه اش؟ معلومه، وقتي اومديم بيرون ، ۲ تا ساندويچ داشتيم و يه سي دي از آهنگهاي جديد و مسلماْ از "سياوش قميشي" . همهء آهنگهاش رو دوست دارم و عاشق "خدا جونش" شدم ، خفنااااااااا . شايد خشن باشه ولي مگه جز " خشانت " چيز ديگه اي توي اين دنيا دور و بر خودمون گذاشتيم؟ اگه از اين به اصطلاح "خشانت" ناراحتيم ، بايد بيايم و بجاي فقط شعار دادن ، يه كمي هم عمل كنيم. ما "ايرونيها" بايد ياد بگيريم كه چيزي بغير از حرف زدن هم وجود داره. به اميد اون روزي كه دنيا پر از "لبخند" باشه . + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 10:4 PM توسط LAAHIG |
نميدونم چند وقته تلويزيون ايران رو نديدم ولي جمعه شب هي دنبال اين بودم كه از هر طريقي كه شده يكي از كانالهاش رو پيدا كنم . به چه دليل ؟ نميدونم . پيدا هم كردم. چي داشت برام جز يه شوك عظيم؟ آره ،شوكه شدم.بدجوري هم شوكه شدم. مگه ميشد واقعيت داشته باشه؟ مث آدمهايي كه آرزو ميكنن اينم يه كابوس باشه و الان تموم بشه،فقط با خودم گفتم: اي كاش فقط يه دروغ بزرگ باشه ولي نبود .نبوددددددد بقيه رو نميدونم ولي من با همهء نقشهاش زندگي كردم حتي "مراد بيگ " كه به من قدرتِ جسارت رو درس ميداد و با صداش ميرفتم به قعر هر آنچه كه احساس نام داشت. اي كاش لحظه اي ، فقط لحظه اي در طول روز همهء آدمها بياد داشتن "خانه اي سبز" باشن تا ببينيم كه دنيا چقدر رنگي و پر از احساس ميشه. ياد "خسرو شكيبايي " هميشه سبز سبز باد. + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 9:43 PM توسط LAAHIG |
نمیدونم تو این زندگی چه کار باید کرد و اصلآ موضوع چیه ؟ تنها چیزی که میدونم اینه که وضع موجود راضیم نمیکنه.همه دارن ميدوند واسه چي؟ اينكه هر روز كه ميگذره ، بنام تكنولوژي ، هنر و زيبايي تو دام "زندگي" بيشتر گير ميكنيم و تازه هي ميبينيم كه اوضاع "زندگي" و در كل "زمين" رو هم به دست خودمون داريم ميريزيم به هم. بعضی اوقات حس میکنم، آدمها از اینکه احمقهای بزرگی باشن لذت میبرن و تازه حس میکنن که : چه حس خوبی؟ باز یه پیروزی دیگه. دریغ از اینکه این یه انگیزهء دوبارست برای زندگی بهتر نه پیروزی . آخه مگه میشه اینهمه مثلآ پیروزی، به چیزی ناشناخته ای بنام "مرگ" ختم بشه كه هيچ كس ازش چيزي نميدونه . شاید از اینکه " گول خور های بزرگی " باشیم هم لذت میبریم. واسه من "مرگ" ترسي نداره ولي مشكل اينه كه بشدت از زندگي خوششم مياد چون تو فرصتهاي مختلف هي خودم رو محك ميزنم.مطمئنآ ۹۹٪ آدمها هم اينجورين ،ميگين نه ؟ نمونهء بارزش وقتيه كه آدم ميفهمه سرطان داره ولي با همهء وجود ميخواد كه "مرگ " رو پس بزنه. بقول رفيق شفيقم : "مرگ " تو اتاق بغلي منتظر نشسته ، آره ، به همين نزديكي . واسه من تنها جاي جالبش اينه كه بقول "وودي آلن " وقتي "مرگ " در ميزنه ،من نيستم و افتخار آشنايي با اون رو ندارم. با همهء این اوصاف از این يه فرصت به نام "زندگي" بايد لذت برد، مگه نه؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 7:11 PM توسط LAAHIG |
چندي پيش ، " سنگي بر گوري " جلال رو ميخوندم . از خيلي جهات جالبه ولي برام بيشتر از عجيب ، غريب بود. فكر نميكنم وقتي كسي اسمي از جلال ميشنوه ،بپرسه بچه اش كيه؟چه كارست؟ حتي اگه نشناسيش هم نميپرسي اين سوال رو. مطمئنم اگه جلال زنده بود ،مي رفتم و ميديدمش تا حرفم رو بهش بزنم و واسه يه بار هم كه شده سيمين نازنين رو ببينم . اينكه تو اين دنيا كسي رو واسه خاطر بچه اش يا نسلي كه بجا ميزاره جذب يا طرد نميكنن كه آدم بخواد خيلي چيزهارو با زجر تحمل كنه. اينكه گناه يا پاداش كسي رو بپاي پدر يا مادر كسي نمينويسن و برعكس . اينكه از كجا معلوم اين سنگ ،سنگ مناسبي واسه ما باشه. اينكه همهء اين نسل و نسلهاي آينده يه سنگ هستن و اين خيلي قشنگتره. شايد اگه اين همه سنگ رو ميديد ،حياط بزرگ خونه نميرفت رو مخش. شايد... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:28 PM توسط LAAHIG |
چند بار شده كه از خواب با ترس بپري چون زلزله رو با همه وجودت حس كردي؟ بعدشم ميبيني كه هيچ چيزي نبوده و باورت نميشه.همهء خبرها رو ميخوني باز ميبيني كه "واقعا " چيزي نبود. وقتي باز تكرار ميشه با خودت ميگي :يعني چي ؟ آخرشم بهت ميگن : ترس از بي ثباتيه. چقدر با اين كلمه "كلنجار " رفتيم ، نتيجه اش؟ بماند . تا مثل خيلي از چيزها فقط بگيم : اين نيز بگذرد ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:3 PM توسط LAAHIG |
(گ،ب) از روی عصبانیت گفت : از توی آشغال ها پیدایش کردم و (م) هم در جواب پرتش کرد و گفت :بیا وارزانی خودت- ولی برای من عزیز بود . فردا عصر (گ،ب) از اینکه نداشتش عصبانی شد و پرسید :پیدایش نکردی ؟ (م) که خسته بود گفت :نگشتم . ولی در دل گفت : از برداشتن چیز قبلاْعزیزی که بوی گند آشغال میده -متنفرم.ای کاش بفهمی و حرمت نگه داری. + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 8:56 PM توسط LAAHIG |
شاید حقیقت را وقتی لمس کنی که تمامی "بارهای هستی ات" کوله بارشان را برای بدون "تو" بودن بسته اند و رفته اند .آنوقت تو مانده ای و این فلسفهء " بار هستی ات" و ... امید که آنوقت زیر لب نگویی : ای کاش + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 3:14 AM توسط LAAHIG |
خستم. ولی یه چیزی هست که همش حس میکنم باید باشه و نیست -پس باید باشم وقتی که به وقتش میاد . همهء تلاشم هم واسه حس کردنشه. به نظر نمیاد که اون حس امید یه "کسی " باشه ولی میتونه با یه "کسی" تجربه بشه. "کسی" که بخواد ثبات داشته باشه و "فراموشی "هی نیاد سراغش. شاید این یه "کسی" وقت میخواد ازم . اووووووووووووووووهههه -این همه وقت و بازم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه کمی دیر نیست ؟ گاهی چه زود دیر میشود ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 2:35 AM توسط LAAHIG |
عجیب ترین قسمت نمایش زندگی من وقتیه که میرم سفر.همهء چیزای زشت و آزاردهنده از یادم میره و میشم یه آدم دیگه که سعی میکنه از همه چیز لذت ببره و بقول معروف عاقل نباشه. آخه همیشه شده بودم مایهء خنده از بس میگفتم : آرزوم اینه که برم سفر دور دنیا. خیلیها بهم خندیدن -خیلیها با سکوت معنی داری نگام کردن و وقتی با آدمهای از خودم جدیتر مینشستم - با یه ته خنده شروع میکردن به نصیحت جز یه نفر که اونم شد یه رفیق شفیق که امیدوارم باز بخواد رفیق بمونه- همه چیز دو طرفه ست پس حق اون محفوظه -بخصوص این روزا !!! - تا همین چند هفته پیش همه سعیم این بود که سفر نامهء فینگیلیم رو بنویسم و تکمیل کنم تا واسه خودم بشه یه خاطره و بعدشم یه محرک واسه سفرهای بعدی و واسه بعضیا که سفر رو دوست دارن بشه یه تجربهء کوچولو تا شاید نصیبشون بشه و خودشون تجربه کنن. حالا تصمیم دارم یه قسمتهایی از اون رو بیارم اینجا .بخصوص جاهایی که رو خودم خیلی تاثیر گذاشته و خیلیها هم میشناسنش. الان زد به سرم.شاید سریعتر در بیاد این فینگیلک (سفرنامه رو میگم) + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 2:20 AM توسط LAAHIG |
کلی عصبانی شدم از دست خودم وقتی دیدم همه چیز اینقدر بی ارزش شده . انگاری تازگیها رسم شده واسه بدست آوردنت ببینی طرف تا دلش میخواد آزارت بده بعدشم بگه : آخه خیلی دوستت دارم . واسه همینه که دیگه جایی واسه آدمهای رنگی نمیمونه .واسه این همه بی مسئولیتی در قبال همدیگه ست که دیگه شنیدن یه صدای آشنا غنیمته و شاید واسه خاطر اینه که صدای یه خندهء پر از شور و شوق- آدمها رو متعجب میکنه. شاید ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 1:43 AM توسط LAAHIG |
من دیشب اینجوری شدم. آخرشم بعد ازdownload کردن Google earthرسیدم به خونه م. کلی دلم مثل دوران چزغلگیم تاپ و توپ میکرد وقتی داشتم بهش نزدیک میشدم. بعدشم که کلی عکس جدید از اون دور و برا دیدم و باورم نشد. یه دفعه ساکت شدم .انگاری کابوس دیده باشم. باورم نمیشد که ساختمون سر بیدار تکمیل شده باشه یا باغ روبروی خونمون رو با لامپ روشن کرده باشن که مبادا باز یکی مثل دوران قدیم بخواد بترسه. انگاری انتظار داشتم همه چیز مثل قبل باشه وقتی خودم نیستم . + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 3:14 AM توسط LAAHIG |
میدونی چیه؟ این روزها فقط خواب تو رو میبینم و بس. خواب تورو تو اون خونهء قدیمی دلباز.تو کوچه پس کوچه های شهر . خواب تو و آدم هایی که سالهاست حتی بهشون نفکریدم ولی حالا با تو میان و همهء شبهای منو پر میکنن. راستش رو بخوای از بس دلم برات تنگیده شبها قبل از خواب آرزو میکنم که دیگه خواب نبینم چون بد جوری میریزیم بهم. نمیدونم ولی چون نیستی دیگه نمی خوام این همه "نبودن و نداشتنت رو" ولی دوستت دارم بد جوری . آخه چی صدا کنم تو رو " دوران چزغلگی " دوستت دارم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 4:40 AM توسط LAAHIG |
چقدر احساس حماقت بهم دست میده وقتی یکی هی میگه :من با تو رو راستم و صادق ترین . ولی تو میدونی که اصلا" اینطوری نیست. با هزار راه شفاف و غیر شفاف هم حالیش میکنی ولی طرف پر رو تر از این حرفهاست. تو این مواقع حالم از دست خودم بد جوری بهم میخوره. بد جوریااااااااااااااااااااااا + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 4:28 AM توسط LAAHIG |
چند روزي هست كه با يه دوست قديمي و صميمي فقط راجع به " هنر رمان " حرف ميزنيم و تصميم به انجام يه سري كارهاي جديد و نو تو اين زندگي. ميشد يه جور ديگه شروع كرد ولي فكر كردم اين جوري قشنگتره و شايد خودم رو ملزم كنم واسه تلا ش بيشتر. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 12:48 PM توسط LAAHIG |
|