|
خانوم (س) تو اين روزها وقتي از كوچكترين تا بزرگترين چيزها دلش ميگيره ، از خودش متعجب ميشه و با خودش ميگه: يعني اين منم؟ اين يعني بالا رفتن سن؟
روزهاش از پي هم ميان و ميرن و هروقت كه به خودش مياد ميبينه كه :اي بابا ، توي چه آشفته بازاري گير كرده و توان هضم اوضاع رو نداره ، چون "نظم زندگيش" بدجوري بهم ريخته ،پس بهتره كه الان بهش فكر نكنه و شايد وقتي ديگر . شبها هم اينقدر با كتاب و روزنامه سرگرم ميشه كه ديگه وقتي واسه فكر كردن نمي مونه . ولي همين چند لحظه پيش كه ايميل هاش رو چك كرد و باز به يكي از اون اتفاقات عجيب كه اصلا انتظارش رو نداشت برخورد ، رفت توي خودش و شروع كرد به فكر كردن. بعد از چند لحظه يه دفعه به خودش گفت :اين همه خودت رو اذيت ميكني كه چي بشه؟اصلا مگه كسي ميفهمه يا وقتش رو داره كه بفهمه؟ اگه يه لحظه نگاه كني به دور و برت، ميبيني كه همه چيز طبق روال عادي داره پيش ميره . روز رو آغاز كردن ، زندگي رو با انگيزه ادامه دادن، خوردن غذاي مورد علاقه ، رفتن به سينما و ديدن فيلمي كه واسه چند لحظه آدم رو از حال و هواي روزمرگي دور ميكنه ، ديدار با دوستان توي كافهء محله و خوردن يه "قهوهء توپ" و گپ زدن راجع به هر چيز ِ جدي يا خنده دار جزء چيزهايي هست كه همهء آدمها با همهء وجود بهش ميرسن و تو اين مابين فقط تويي كه غصه دار نشستي اينجا و داري غصه ميخوري . چي ميشه اگه يه كمي خودت رو با اين اوضاع وفق بدي و هي نگي :چقدر به اوناييكه نمي فهمن ،خوش ميگذره؟ و شايد اينجوري شد كه بشه از اين به بعد خانوم (س) به دنيا از يه چشم ديگه نگاه كنه و شايد به خانوم (س) هم زندگي خوش بگذره . شايد ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 10:11 PM توسط LAAHIG |
چه حالی بهتون دست میده ، وقتی یه عکس از "شمال" میفرستن که جنگل زیبایی رو که کلی توش "زباله" ریخته نشون میده و این پیام زیرش نوشته شده : تا کی این جنگل به زندگی ادامه خواهد داد؟
جالبه که تو عکس کلی آدم مثلا "باکلاس" میبینی که انگاری فقط از "کلاس" معنیه "مد" و "مارک" رو میفهمن و فکر میکنن اگه با لباس مهمونی بیان جنگل خیلی با کلاسن!!! من خودم از "مد" اصلا بدم نمیاد ،هرچند که شدیدا معتقدم که یه وسیله ست برای به "تسخیر" در آوردن آدمهای همهء کرهء زمین به "زیرکانه ترین" شکل ممکن. با همهء خوش اومدن هام از "مد" اصلا اینطوری نیست که اگه از ۳۶۵ روز سال ۳۶۴ روزش رو "بدون مارک" باشم، بمیرم یا اعتماد به نفسم به ریزه به هم یا مث بعضیها به خنده دار ترین شکل ممکن بشینم به نفرین "پولدارا" .فقط میخوام برای کم کردن این خشونت با طبیعت که بقول "کاتاکی" شاید از دوران "دیکنز" عزیز هم کمتره یه تلاشی بکنم. آهای ، شمایی که صدای "زمین" رو میشنوین ، بهش کمک کنیم تا به "خودمون" کمک بشه. + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 10:34 PM توسط LAAHIG |
خيليها ،خصوصي يا تو قسمت نظرها پرسيدن :يعني چي "نارنجي فروش" ؟ هم توي نوشته هاي اولم توضيح دادم و هم تو وبلاگ "كاتاكي" يه پست به اين نام هست .شايد اگه بخونين "معني دار" بشه واستون . نميدونم ،اينجوريم يا نه ولي باز توي يه روند جديد از زندگيم هستم و ميخوام مث قبل باشم + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 2:26 AM توسط LAAHIG |
داشتم مي فكريدم كه : ما آدمها خيلي مواقع حتي وقتي تو جمع هستيم احساس "تنهايي" ميكنيم با اينكه ميبيني اشتراكات زيادي مث زبان ، كشور ، عقيده و خيلي چيزهاي ديگه بين تو و دور و بري هات هست و "تو" باز هم "تنهايي" . تا حالا فكريدي كه اين "زمين"ِ ما كه تك و تنها تو اين كهكشان گير كرده چه حالي داره؟ بخصوص وقتي كه ميبينه اينهمه جك و جونور هي دارن روش زندگي ميكنن ، بدون اينكه به فكرش باشن؟ من خودم رو ميگم ، خداييش تا وقتي سرم شلوغه اينقدر عميق نميشم بهش ،فقط سعي ميكنم هر آنچه كه بضرر محيط زيست و اين كرهء آبي فيروزه ايه خوشگله مونه رو انجام ندم و حواسم بهش باشه . ولي شايد از اين به بعد بيشتر بهش فكر كنم و به تنهاييش ، شايد اونم ازاينكه يكي به فكرشه خوشحال بشه . هيسسسسسسسسسس ،فكر كنم دارم حسش ميكنم آره ، خودشه. هي، "زمين" جونم ، دوستت دارم خفن + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 2:3 AM توسط LAAHIG |
ازم پرسيد: فكر ميكني ،جواب "اعتماد" رو با "پنهانكاري" و "رذالت" دادن چيه ؟ بخصوص وقتي طرف بگه : همهء ما ميدونيم كه جنس ما "بيشرف" هستند. اين يعني ، من كه خودم دارم ميگم، اگه روزي چيزي ديدي ، من كه گفته بودم؟ چي داشتم بگم ؟ مات و مبهوت فقط زل زدم بهش. آخه خودم هم از هرچه "پنهانكاريه" حالم بد ميشه. نميدونم چرا آدمها جرات ندارن "رو راست" باشن؟سر خودم هم اومده و شكسته منو و اونوقت از خودم پرسيدم :مگه با هر قيمتي زندگي كردن اصلاْ لذت بخشه؟ اي كاش اينقدر "اعتماد به نفس" داشته باشيم كه نگذاريم ديگه سرمون بيارن . اي كاش ... + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 0:1 AM توسط LAAHIG |
شده ؟وقتي كه فکر میکنی همه چیز داره عالی پیش میره و تو با خودت میگی : آخیششششششش ، ايندفعه ديگه همهء زحمتهام نتيجه داد . ولي ديدي وقتي توي "اوج" داري سفر ميكني ، يكي از اون بالا واست يه "بيلاخ" ميفرسته ، اونم چه "بيلاخي"؟ اون موقعست كه مات و مبهوت تر ميشي وقتيكه ميبيني اين بلا از طرف كسي يا كسانيه كه خير سرت بهشون اعتماد داشتي . فكر ميكني ،چي داري بگي؟ هيچي ، فقط يه راه ميمونه. آاااااااااي خدا جون ،ممنونم، ازين همه "بيلاخ" . به اين ميگن "بندهء شكرگزار" + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 0:3 AM توسط LAAHIG |
" گ،ب "حرف ميزد و شعر ميخوند و "چ" فقط گوش ميداد ولي ايندفعه اين "سكوت" پر از هزاران "فرياد" بود. هي با خودش ميگفت: اي كاش ميذاشتي همه چيز "شيشه اي" باشه ، ولي "گ،ب" افتاده بود رو دور ِ شعر و شاعري و مث خيلي وقتاي ديگه هيچي نمي شنيد و نمي ديد .آخه چراغها هم رفته بودن "مرخصي" . + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 11:21 PM توسط LAAHIG |
دیشب میگفت: قبلنا همه چیز که پر بود ازش، دوست داشتنی بود و خواستنی ولی حالا که با دست خودش همه چیز رو خراب کرده ، ديگه وضع فرق ميكنه. آخه اينقدر "خودخواه" بود و هست كه حس كنه همه ، در همه حال ميخوانش ،ولي يه چيزي رو نميدونه و اونم اينه كه : آدما پير ميشن و ميميرن. الان اينقدر غرق غروره كه يادش رفته كه آدمهايي كه "خودت" رو بخوان خيلي كم هستن. ميگه : برام عزيزتريني و همه چيز رو براي تو ميخوام پس بايد "پر قدرت" تر ازاينا باشي. ولي يادش رفته كه همهء اين "ضعفهايي" رو كه الان ميبينه نتيجهء تكيه كردن به اونه. يادش رفته كه قبل از اون همه از "قدرت اراده" و "اعتماد" من حرف ميزدن.اصلاْ خودش "عاشق" اين خصلت من بود ولي حالا وضع طوري شده كه ... ديشب ميگفت : ديگه خسته شدم از اينكه باهاش حرف زدم چون نتيجه كه نداره ،هيچ، بيشتر اعصابم رو ميريزه بهم. ديشب هي گفت و گفت و گفت و من فقط نگاهش كردم ، آخه ... + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 10:53 PM توسط LAAHIG |
|