|
وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، "صبور" میگفت: تهران ،حسابی "برف" اومده.
به یاد همۀ روزها و شبهای قشنگ "برفی" تهران اشک ریختم . به یاد اتوبان نیایش و گیر کردن تو ترافیک و لمس همۀ دونه های "برف" که مبادا یکیشون از دستم در بره. یاد سر خوردن ماشین زیر پل "پارک وی" و توقف جلو "تواضع" واسه خریدن "یخ شکن" و یه فرصت واسه "من" که برم "آجیل میوه" بخرم تا بعدش بریم همۀ "تهرانِ برفی " رو بگردیم. یاد قیطریه و اون پانچوی خوشگلم ، یاد کله شق بازی واسۀ رفتن به "جاجرود" تو اون هوای "برفی" و... چقدر همه چیز "سفید" بود به پاکی "دلهامون" و الان چقدر همه چیز ... لعنت به هرچه "فراموشیه" آدمیزادِ ، لعنت. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 2:44 AM توسط LAAHIG |
چند دقیقه ست که فهمیدم،"امروز" چه روزیه ؟ هرچی فکر میکنم، میبینم که نمیشه "گله" نکنم و باید بهش بگم که : هرچقدر "بزرگی" ،ولی این "حق" اعتماد و توکل به "تو" نبود. دیگه به کی میشه "توکل" کرد؟ "یاعلی" هم ، "یاعلی" های قدیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 0:26 AM توسط LAAHIG |
بیاد یاد و خاطرۀ دوستان قدیمی :
بوی جوی مولیان آید همی رودکی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 0:6 AM توسط LAAHIG |
همه جا بوی "نفت" میداد ، چون "باید" اینطوری باشه ، خودش خواسته بود بوی "نفت" رو. ولی این "بو" امشب با همۀ شبها فرق میکرد. امشب "نفت" بوی "تنهایی" میداد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 11:51 AM توسط LAAHIG |
هرچی بود و نبود رو زدیم شکست ، هر دو هم مغرور از اینکه حق با "خودمه" . خیلی سعی کردم که نرسه به اینجا،ولی نگذاشت . انگار اگه تا ته اش نمیرفت خلاص نمیشد و دست برنمی داشت. انگار ..... تمام شب رو هی گفت و گفت وگفت ، "منم" فقط زل زدم بهش ،آخه ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 11:45 AM توسط LAAHIG |
خداییش ، یاد دوران چزغلگی به خیر. چه کارا که نمیکردیم و چه جفنگیاتی که واسه هم ،نمی بافتیم؟ تازه آخرشم فکر میکردیم چه شاهکاری کردیم ؟ ناغافل از اینکه یه روزی مثلأ "بزرگ " میشیم و خیر سرمون بهمون میگن "آدم" و باید واسۀ همۀ اون کارا و مثلأ دروغها یه بوق گنده بخریم که بیایم و فقط تا میتونیم "بوووووووووووووووووق ق ق" بزنیم. اونم چه بوقــــــــــــــــــی. هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که دفترچۀ یادداشت کلاس اولم رو پیدا کردم و از تعجب شاخام سبز شد و با خودم گفتم : بابا ، عجب لوسی بودیم و خبر نداشتیم(هی ی ی ی ،مشتی ،نیشتو ببند،خنده نداره که) فکر میکنی چیا توش نوشته شده بود؟ سلام خانم (ف) -که دلم براش لک زده- امروز "لاهیگ" اومد خونه و کلی بچه م گریه کرد .چون "پریسا" بهش گفته:دندوناتو موش خورده؟ و بهش کلی خندیده.اگه میشه بهش تذکر بدین. وای خداااااااااااا، چه عالمی داشت این چزغلگی؟ بماند که یادمه وقتی یکی از دندونای "پریسا" -همینی که الآن بچه ها میگن ،دکتر شده و جواب سلام کسی رو نمیده- رو هم آقا موشه خورد ،بنده چه حال نانازی ازش گرفتم که برو حالشو ببر همۀ کلک هامون این بود که بگیم : هشت کلاس یکی کردیم و ازین چرندیات. یادم نمیره روزی رو که از دست مربی یه بهداشتمون و ترس از واکسن ،کلافه بودم و "بابا" میگفت: آخه ،ترس نداره که، تو دیگه "بزرگ" شدی و من عصبانی شدم و گفتم: از "بزرگ" شدن بدم میاد ،"دردسر" هام هم "بزرگ" میشه. یادمه "بابا" یه لحظه ساکت شد.شاید داشت به حرفی که زیاد تجربه ش نکرده بودم، فکر میکرد یا شایدم از اینکه زود دنیای پر از هراس "بزرگترها" رو حس کرده بودم،ترسیده بود. نمیدونم ولی میدونم که: "همیشه نزدیکتر به ما سنگ است،نگاه کن ،نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ، چه سنگبارانی؟"
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 9:38 AM توسط LAAHIG |
من این روزا دچار "نوستالژی" شدم بدددددددددد. هر چیزی رو که میخوام یه حال و هوایی از خونه و دوستام داره. حتی تو خواب هم ولم نمیکنه. ولی دیدی که چرا بعضی چیزا ،بعضی صداها ،بعضی ترانه ها اینقدر به دل میشینه و دیوونت میکنه؟ این همه آهنگ مثلأ شاد نیوشیدم ولی تا رفتم سراغ آلبوم سنتی "محسن نامجو" خشکم زد و دیوونم کرد. الآنم داره میخونه و من ... فقط یه چیز میشه گفت: تنها صداست که می ماند و بس. و ای کاش ، "منم" صدای ماندگار داشتم لااقل واسه یکی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 5:14 AM توسط LAAHIG |
چقدر مسخره ست که واسه چیزی که خودت خواستی دیگه نباشه ، باز انتظار بکشی؟ و مسخره تر از اون اینه که نتونی خودت رو جمع و جور کنی. دلم واسۀ همۀ دوستام لک زده ولی پیدا کردنشون سخته. چند روزه دیگه سال جدید میشه و نمیدونم چطور خواهد بود؟ این نوع "تنهایی" رو دوست نمیدارم فقط باید "امیدوار" بود + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 2:43 AM توسط LAAHIG |
بهم خبر دادن که خانم"س" سه روزه از خونه ش ،نیومده بیرون .به تلفنهای کسی هم جواب نمیده. انگاری فقط به "او" جواب داده که اونم بیشتر اعصابش رو ریخته به هم.آخه همۀ مشکلها از "او" و دروغهاش شروع شد. نگرانشم. فقط دارم براش دعا میکنم ولی انگاری به دعاهای بیشتری نیاز داره. تو رو خدا یه کوچولو هم که شده ،دعاش کنین. ای خداااااااااا جونم، به دادش برس.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 1:46 AM توسط LAAHIG |
مامان یه "کاسکو" داره ، مشتی. حسابی سرگرمش کرده. چند دقیقه پیش باهاش حرف میزدم که یه دفعه پرسیدم: راستی مامان ، نی نیت چطوره؟ وای خدا ،انگاری تموم دنیا رو بهش دادی. میگفت :امروز، بردمش حموم ،با شامپو بچه شستمش بعدشم سشوارش کردم.
جاااااااااااااااااااااااااااااا ن ن ن ن ن ن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی چی اونوقت؟؟؟؟ مرده بودم از خنده ،آخرشم از فرط خنده از رو مبل افتادم پائین. هی می گفت چیه؟ مث بچه می مونه خب. گفتم : بببببببعععععععله،میفرمودین. گفت: آخرش تو این دنیا، یکی شده حریف بابات آقا ما رو میگی؟؟؟؟؟؟؟ گفتیم :دستش درد نکنه. خلاصه اینکه ، آخرش قول یه عکس آتشین رو ازین مامان دلبر گرفتیم که شاید چشممون به این نگار "فمنیست" روشن شه خداییش عاشقشم شدیم ،خفن ن ن ن ن. دلبرم ،دلبر ،خانه خرابم کرد. چشم زیبایش ......... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 3:5 AM توسط LAAHIG |
خانم "س" یه باد زنگ خوشگل مامان خریده بود واسه خودش همین چند وقت پیش. امروز که دیدیمش ، گفتم: به هههههههههه ،خانم "س" ، چطورائید؟ خوش میگذره قربان؟ با طمأنینه گفت :بهترم ، یعنی دارم بهتر میشم.
فهمیدم روزای سختی داشته ، واسه همینم چون میخواستم موضوع رو عوض کنم،ناغافل پرسیدم: حالِ "باد زنگ" خوشگلتون چه طوره؟ میدونستم عاشقشه. یه دفعه دیدم چشاش پر از اشک شده و گفت: شکست ، یعنی "او" شکستش. مات و مبهوت شدم و یه کمی هم دستپاچه.چی باید میگفتم جز اینکه "متاسفم" .هم بابت "باد زنگ" هم بابت "سوالم". ولی میدونم نشنید. حتی چشاش هم دیگه منو نمیدید. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 1:28 AM توسط LAAHIG |
حسابی داره "بارون" میاد اینجا. نشستیدم و الکی دارم همهء اینترنت رو "بیل" میزنم. ۱۰۰۰ بار الکی ایمیل چک میکنم ، واسه چی ؟ "نمیدونم" خنده داره ولی با این همه درسی که ریخته سرم هیچ حوصلهء درس و مشق رو ندارم. چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟ "نمیدونم" اصلأ چرا دارم اینو مینویسم ؟ "نمیدونم" الان که فکر میکنم ، میبینم که این همه چیز "ندونسته" تو زندگیمه ، اینم روش.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 0:48 AM توسط LAAHIG |
خانم (س) باز قاطی کرده ، همهء حساب کتاباش چه از نظر روحی چه جسمی ریخته به هم. هرچی هم تلاش میکنه که خوش بین باشه ، نمیشه انگار.
دیشب با دیدن یه خیانت آشکار ، همهء کاسه کوزه های این زندگی رو ریخت به هم. به قول خودش ، دیگه بیش از این فرصت دادن به کسی که اصلأ بویی از صداقت نبرده ، حماقت محضه. حسابی خسته شده و تتها و از بس کلافست نمیدونه باید چی کار کنه؟ هی با خودش حرف میزنه ، هی گریه ش میگیره و باز میرسه به تنهاییش. دیشب به همه چیز متهم شد، حتی "تنبلی" . با خودش میگفت : آخه ، بی انصاف ، من چطور حالیت کنم که وقتی همهء زندگیم رو با "کلک" میریزی بهم ، حتی نمیشه ساده ترین کار رو هم انجام داد ، لااقل "من" یکی نمی تونم .چه برسه به رسیدن به کارهایی که نیاز به "توجه" داره . دیشب تا ااااااااااا خود صبح ، هی به خودش پیچید و حالا هم "قاط قاطه" . چه باید کرد واسه کمک بهش ، خودمم موندم. شاید اگه کسی "دعاش" کنه ، آروم بشه. یعنی میشه ،آروم شه؟ ای خدااااااااااااااااااا ، تو رو به "خودت" قسم یه کاری بکن. + نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 0:17 AM توسط LAAHIG |
|