|
خداییش ، یاد دوران چزغلگی به خیر. چه کارا که نمیکردیم و چه جفنگیاتی که واسه هم ،نمی بافتیم؟ تازه آخرشم فکر میکردیم چه شاهکاری کردیم ؟ ناغافل از اینکه یه روزی مثلأ "بزرگ " میشیم و خیر سرمون بهمون میگن "آدم" و باید واسۀ همۀ اون کارا و مثلأ دروغها یه بوق گنده بخریم که بیایم و فقط تا میتونیم "بوووووووووووووووووق ق ق" بزنیم. اونم چه بوقــــــــــــــــــی. هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که دفترچۀ یادداشت کلاس اولم رو پیدا کردم و از تعجب شاخام سبز شد و با خودم گفتم : بابا ، عجب لوسی بودیم و خبر نداشتیم(هی ی ی ی ،مشتی ،نیشتو ببند،خنده نداره که) فکر میکنی چیا توش نوشته شده بود؟ سلام خانم (ف) -که دلم براش لک زده- امروز "لاهیگ" اومد خونه و کلی بچه م گریه کرد .چون "پریسا" بهش گفته:دندوناتو موش خورده؟ و بهش کلی خندیده.اگه میشه بهش تذکر بدین. وای خداااااااااااا، چه عالمی داشت این چزغلگی؟ بماند که یادمه وقتی یکی از دندونای "پریسا" -همینی که الآن بچه ها میگن ،دکتر شده و جواب سلام کسی رو نمیده- رو هم آقا موشه خورد ،بنده چه حال نانازی ازش گرفتم که برو حالشو ببر همۀ کلک هامون این بود که بگیم : هشت کلاس یکی کردیم و ازین چرندیات. یادم نمیره روزی رو که از دست مربی یه بهداشتمون و ترس از واکسن ،کلافه بودم و "بابا" میگفت: آخه ،ترس نداره که، تو دیگه "بزرگ" شدی و من عصبانی شدم و گفتم: از "بزرگ" شدن بدم میاد ،"دردسر" هام هم "بزرگ" میشه. یادمه "بابا" یه لحظه ساکت شد.شاید داشت به حرفی که زیاد تجربه ش نکرده بودم، فکر میکرد یا شایدم از اینکه زود دنیای پر از هراس "بزرگترها" رو حس کرده بودم،ترسیده بود. نمیدونم ولی میدونم که: "همیشه نزدیکتر به ما سنگ است،نگاه کن ،نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ، چه سنگبارانی؟"
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 9:38 AM توسط LAAHIG |
|